تبليغاتX
مترجمی زبان انگلیسی

مترجمی زبان انگلیسی

وبلاگ همکلاسیان نیمه حضوری زبان دانشگاه مفید

دوباره مادر

 

آنکه وصله میزد جامه مرا و هم به سر تو دست می کشید

از تشت پر زکف رنج و بیکسی

به دستهای رنج رخت میکشید

و پشت آئینه گریه میکرد به طرز صبح

و چه خنده ها به لب داشت به گاه بغض

و چه فوارها میافشاند به حوض خشم

گرمی آفتاب بود و نشاط برکه ها

آنروزهای خوب که مادرم در برم بود 

بر سرم سایه ی

دست مادرم بود

و رفت وقتی سایه سار تو

هر صد بدیل منتری

به گاه عیش

که از درگاه بندگی رمیده بود

دل من یتیم بی پناه را

به نیشخند  تلخ مایگی گزیده بود

آری بدانید هم پالگیان گهر سرشت

کسی که از سر بام آبرو پریده بود

همین کلاغ پیر ز مردم بریده بود

چندی که منقار آلوده بود به تخم ماکیان

گفتند که گردو داده بود و بادام چیده بود

اکنون منم مادر و این خیل کلاغ ها

بگذار نماز گذارم به فرش چادرت

هر چند قامتت ز رنج و محنت خمیده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 15:16  توسط علی  | 

صدای مهیب قطار همه رشته افکارم را از هم گسیخت.بارانی که عرش و فرش را در هم می نوردید و آنچنان بر زمین میکوبید که انگار به شکایت دردی جانگداز گریه میکند و صدای رعد و برق های متمادی اش چون مشت های پیاپی همه چیزی را به لرزه در آورده بود.
جمعاعتی به سقف های کوتاه کنار ایستگاه پناه برده بودند.چند کودک بازیگوش در باران می دویدند وهل هله میکردند.قطار با ناله ای و پس ناله ای ایستاد و همه خستگی سالهای دویدنش انگار با دودی سیاه از دود کش های تیره اش در هوا منتشر شد.
ایستگاه جنگلی بار دیگر جنب و جوش مسافرین خیس و باران زده ای را شاهد بود که خودشان شاید هرگز به زیبائی چشم انداز ایستگاه و جنگل تودر توی پس زمینه آن فکر نکرده بودند.بیشتر اینجا آدم را به یاد روستاهای شرق اروپا میاندازد .
من تقریبا آخرین مسافری بودم که سوار شدم.زیر پایم همه چیز در لرزش بود و همیشه وقتی سوار قطار میشوم احساس میکنم که روی قربیل مرتضی عطار نشسته ام که دم مغازه بیشتر اوقات چیزهائی را الک میکند.فکر میکردم وقتی قطار زیر پایم میلرزد نا خالصی های ذهنم از من فرو می ریزند.
این با قطارهائی که شاید تا بحال دیده باشید فرق میکند.اینجا صدای مرغ و خروس می آید و بوی رطوبت دلچسبی هوا رانباشته است.لهجه ای شیرین بومی مسافران گوش را مینوازد و دلخشوی های بی مانندی را در من می انگیزد که میتوانم رنگ زیبای تابلوی پیش رویم را با دود چپق حسن آقا که بغل دست من نشسته است هاشور بزنم.
قطار از میان جنگل عبور میکند هر گذاری از این سفر منظر و چشم اندازی دلفریب است که ازآن سیر نمیشوی و طعم آنرا نمیشود با هیچ کلوچه خانگی هم برابر کرد.
من یک لحظه این احساس های خوبم را با تمام عظمت و جبروت شهر نشینی عوض نمیکنم و بعضی اوقات از این جماعت تعجب میکنم که چقدر اصرار دارند به دیواره های تیره این شهر لعنتی بچسبند و ریه هایشان را از آلودگی پرکنند.شاید آنها از آنچه در این جنگل خیس میگذرد غافلند و هرگز انچه را من از منظره شایلزاری در می یابم در ذهن شان نداشته باشند.فکر میکنم آنها از احساسی که من از دود آتشی در دوردست شالی ها در دل دارم محرومند.
اینجا همه چیز ساده است.دیوار خانه ها کوتاه است و کسی در خانه اش را نمیبندد.دزدی و طلاق و کشمکش های معمول در اینجا بندرت دیده میشود و مردم نانشان را اگر بتوانند در ماست چرب گاوشان فرو کنند صد هزار بار شکر بجا می آورند.جوانها زودتر ازدواج میکنند و چشم های خاک الودشان خیلی زود در هوای عشقی مه آلود فرو میرود.خروس ها اینجا حرم سرا دارند و هرگاه دیده ام که خروسی گردن فراز ده ها مرغ را همراهی میکند.
من به هر حال اینجا به دنیا آمدم و بزرگ شدم و هر چند برای رفتن به دبیرستان باید به شهر مجاور سفر کنم اما خیلی دوست دارم در همین بافت بمانم زندگی کنم و بمیرم.اینجا قبرستان مسجد و خانه ها تنگ یکدیگرند.مردم از بام خانه هایشان به آسانی قبر رفته هایشان را میبینند و می دانند که زندگی مجالی اندک است که ارزش کینه توزی و دشمنی را ندارد.
پارسال یادم می آید که مسافرینی از شهری شلوغ آمده بودند.آنها مهمان یکی از اهالی بودند.بچه هایشان چوب به دست گاو هارا می زدند و اردک ها و مرغان را دنبال میکردند.بزرگترهایشان هم سر شاخه ها را می شکستند و از دیوارهای کوتها باغها وارد حریم های سبزی میشدند که همیشه توسط اهالی رعایت میشد.بومی ها رو نداشتند که به آنها اعتراض کنند و بیشتر به هم ولایتی خودشان شکایت می بردند.
شهر نشینی آدم را بیمار میکند شهر نشین انگار یادش رفته است که طبیعت مادراوست و کسی به مادرش نباید ظلم کند.اینها هر وقت می آیند خرابی به بار می اورند.چند بار هم جنگل را آتش زده اند.نمی دام چرا ولی به کارهای آنها خنده ام می گیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 10:45  توسط علی  | 

 به انتخاب واحد چشم تو بر آمدم
یک و دو
 هر دو
نازنین
به پیشنیازم نیازی نیست
خط های نازک هم نیاز دو ابروت
زینت هر برگ دفترم
و طرح لبان تو آزمون رفع عطش
لحظه ها را
با سرانگشتان خدا
روزها را
شماره کردم
و درد این دل لامذهب را
به امید پنجشنبه ای چاره کردم
همیشه چشمهای تو به لیستم اضافه میشود
خودآموز من
خودخوان
حاشا اگر خواستم بیافتم
دلپذیر
فعالیتهای کلاسیم را فراموش نکنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 16:51  توسط علی  | 

غره به باغ سبز بود دولت خرم بهار

فارغ از آن که چون شود عاقبت نگار یار

دست به دفتری برم که برگش از اقاقی است

کاش بخواندش کسی در بر یار گل عذار

چون که به عرش پر کشید آن صنم بهشتیم

جمله به خاک دوزخیم مدعیان ماندگار

شهر پر از فرشته است گشوده بال هرطرف

زرگر زر شناس شهر رشک برد به چشم یار

اطلس چشم نرگست برد مرا به نا کجا

بسکه تو مثل برکه ای منم چو ابر ژاله بار

لحظه اگر غنیمت است  نگاه کن به ترجمان

پشت سرت نشسته ام سر کلاس بی قرار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 14:55  توسط علی  | 

همه مغفرتم به دعائی بود
به دعائی دل بسته بودم
که خطوط مقدسش تلفظ لبان تو میشد
دستانت از عشق ضریح عاقبت مغفوری است
که زائر جانم را
به حریم معجزه هایت راه میجوید
هر امامی
حامل قداستی است
و زیبائی تو زعامتی است
به حلول آئینه
سبز جامه
فواره سیرتی
کویر را
به رحمت باران دوست مایگی منورکن
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 13:14  توسط علی  | 

آخرین مرد
بر باره شهر اهریمنی ایستاد
و آخرین کلام را از عشق
به فریادی نومیدانه سرداد

جوانه ای
که گلبن آرزومندش
در مخزن شکوفه ای سرخ پنهانی خیس خورده بود 
به ناگاه
از نشت باد شیطنت خیز برگ ریز 
خیزش  گرفت درانتهای تاک بی قراری که از زاویه باغ خسته بود
از بیخ ساقه شکست
و در حوضچه ای خاموش افتاد
از هر جانب شاخه ای گیاهک جوان
دوباره عشق به دگر گونه صدائی شکفت
شکفت!؟
چنان که کسی باورش نمیشود هنوز
عشق مرگ را اینگونه به تسخیر درآورد
آری دوباره خفته ای در خواب بیدار میشود
آری دوباره انگور شراب را باردار میشود
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 11:37  توسط علی  | 

خدای را برگرد به وفاداری و دوستی
ببین لحن کلامم از نام تو معطر است
هنوز بوی جامه از لطافت عشق پر پر است


از بطن منت گریزی نیست
ای نار پیچ پیچ
وندر ستیزه ای بیهده ره بر فرار چه میجوئی
هماوندی طربناکی
که هر دم دوباره در آیه های کتابی تفسیر میشوی
در خمیر منورم
ترا به ودیعت نهشته بودند
و چه مومنانه
نام مرا و ترا
به خط سرخ بر هم نوشته بودند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 9:48  توسط علی  | 

با روح الله

عیسی را دیدم در جانب حیفا
باریک بود

تخته هائی حمایلش بود جاروب میکشید.
ندا دادم یا عیسی
سر برآورد سایه ریش طلا ئی اش بر گلوگاهش دوید.نگاهش تلو لو خورشید بود بر پهنای مدیترانه به گاه غروب.برقی از طهارت شیر مریم در چشمانش درخشید. 
سلامش در گوش جانم پیچید.این صدائی دیگرگونه بود که هم به نجوائی اشکبار تمام آرزوهائی مه آلود را زمزمه میکرد. 
گفتم: شما را شایسته نباشد به کسوت نبوت و حشمت رسالت کوچه جاروب کنید.
می خندید.لبخنده ای که نیشکر نزد شهد شیرین طربناک آن شرمنده بود.زبان که باز کرد جهالتم از صحرای طور گسترده تر شد.
کمر به ریسمان ژنده ای پیچیده بود.کتابی حمایلش بود.
پاسخ داد
-خشم جاروب میزنم .خشونت
از هر خانه ای شراب آوردند دخترکانی که نخورد.رو به سوی دیگری داشت.
رو به منظر جل جتا پیره زنی نام او را گریه میکرد.آسمان رنگ دیگری داشت کوه ها به پچی پچی وهن آلود گرد هم آمدند.
مسیح قتل واره خویش را چون صلیبی به دست خود افراشت و قبل از ورود جلادان میخ هائی را بر الوار چیده بود.
زنان بر درگاهان خاموش ایستاده بودند.کبوتران خسته بر با مها فرود آمدند.درختان سر در گریبان باد ضجه میکردند.

جنازه شیر خواره مریم را بر جلوه گاه حیفا نهادند.حجاب جامه باریکی را به خون بر قامتش پوشاندند.
هنوز پژواک صدایش در کوچه های جل جتا میپیچید:
من آمدم به اقامه دوستی
که شما را نصیحت کنم به بخشایش
و بی آموزمتان که بی دریغ باشید چون خورشید
و کاردهایتان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 13:31  توسط علی  | 

یشم اندیشی

باقی دفتر ایامی است که باد نسیان پریشانش کرده است.قبل و بعد آنرا گفتم به قدر کفایت صراحتا اقرار میکنم به دو عشق.یکی به آن ذات یگانه و یکی همانکه میدانید گوهر دردانه.اولی را از ازل داشتم.فطرتیست.ولی دوم را مبتلا شدم که نعمتی است.
این چشمها مجابم میکند.عذابم میدهد.میترساندم از کثرت کشش .حیات بخشی است ویرانگر که از مجامعتش هراسانم .اما اینکه تو او را آفریده ای هذا نپذیرم که تو خالق بزرگ.به حسن مخلوقت دل دیگر آفریده مکدر کنی.العیاذبالله
این دوتا چشم مغروری که زیر این ابروان بالا پریده جان از جان دل بی طاقت ما بریده.الله اکبر به این معزجت که تو کردی و بسا شکر و سپاست که در مسیر بر نهادی.ارجح محاسن گیتی به یشم چشم او بدادی پس چرا نرمی به قلبش ندادی؟حاشا راز دل که برون افتاد رسوائی است.چه کتمان کنی چه برملا بر خلق نمایان شود و هم بر خدا.خدا که میداند نیاز به مداهنت نیست اما خلق که از زبانشان گزند حسد تراود یا رفاقت مایه شقاوت میشود. پس لب فرو بسته به که بر جمع گشوده باشی و ما را به همین گوشه نشینی و یشم اندیشی الحمدالله.زبان بسته دارم و جانتان بی ملال.فقط او بداند مخزن الاسرار و خودش به صلاح اگر بود این خورشید منظر را به جانب این اسیر متمایل کند.انشاءالله


علی
صفر المظفر سنه 1432
طهران

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 11:9  توسط علی  | 

دیدم که رقیبم به جهالت نوشید
نوشید و به بیچاره گی من خندید
دیشب به صدائی شنیدم که علی
در قلب تو پاینده بماند و ازلی
تا هست تورا آتش عشق شعله ور است

چون شادی یابو به عهده خر است 

 گفتم که مرا میکشدم این همه ناز
کو آنکه فرونشاندم سوز و گداز
گفتند که سهم تو همین آتش بود
این آتش دل که واله و سرکش بود

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 16:37  توسط علی  |